صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

457

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) پيامبر ، اردوگاهى تعيين نمود . حباب پسر منذر خدمت او آمد و گفت : اينجا را خدا دستور داده است يا اين كه خود آن را برگزيده‌اى ؟ گفت : انتخاب خود من است . گفت : اى پيامبر ! اين اردوگاه به قلعهء « نطاة » بسيار نزديك است و تمام جنگجويان شهر در آن جمع بسته‌اند و از احوال ما باخبر مىشوند و تيرشان به ما مىرسد ؛ حال آن كه نه مىتوانيم خبر آنان را كسب كنيم و نه در تيررس ما هستند . اينجا امن نيست و در ميان درختان خرما قرار دارد و زمينى پست و ناسازگار است . اگر دستور بدهى جاى مناسبى پيدا مىكنيم . پيامبر گفت : رأى صائب ، آن است كه اشاره كردى . آنگاه به جاى ديگر رفتند . وقتى به خيبر نزديك شدند و در دست رس قرار گرفت . پيامبر گفت : توقف كنيد ، لشكر ايستاد و پيامبر خطاب به پروردگار گفت : « بار خدايا ! پروردگار آسمانها و آن چه كه در زير سايهء آنهاست ، اى پروردگار زمين و آن چه روى آن است و اى آفريدگار شياطين و آنان كه گمراه آنهايند ! ما همهء خير و بركت و خوبى اينجا و اهلش را از درگاه تو مسألت داريم ؛ و از شر و بدى اين سرزمين ، به تو پناه آورده‌ايم . [ اى ياران ! ] اكنون با نام خدا براى نبرد پيش رويد . » ( 2 ) آمادگى براى پيكار و گرفتن قلعه‌ها شب فرا رسيد و به استراحت پرداختند . پيامبر گفت : فردا پرچم را به كسى مىدهم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند . ياران ، صبحگاهان به دور پيامبر گرد آمدند و هر كس از آنان اميدوار بودند كه ايشان پرچم را در دست بگيرند . پيامبر فرمود : على بن ابى طالب كجاست ؟ گفتند : چشمش درد مىكند . گفت : او را بياوريد . على را آوردند . مقدارى آب دهان به چشمش ماليد و برايش دعاى خير نمود . [ از پرتو اين نور الهى ] رستگار شد و دردى احساس نمىكرد ، انگار كه چشم درد نداشته بود . پيامبر ، پرچم را به دست او داد . على - عليه السّلام - گفت : با آنان آن قدر مىجنگم تا تعدادشان آن قدر كم شود كه به اندازهء ما گردد . « 1 » پيامبر گفت : اول به آرامى به دروازهء قلعه‌ها نزديك شو و آنان را به دين

--> ( 1 ) - كونستان مىگويد : يهوديان خيبر ، بيست هزار نفر سرباز آماده با ساز و برگ جنگى داشتند . ( كونستان يورژيل گيورگيو ) .